تلویزیون آموزشی روزمنو
آموزش نوشیدنی های خنک و پر انرژی
روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی

برگشت   روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی > عمومی - PUBLIC > کلاس زبــــان

User Tag List

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی 2012-08-07, 02:16 PM   #1
atefe.godarzi
کاربر فعال
 
آواتار atefe.godarzi
 
تاریخ عضویت: Jul 2012
موقعیت: تهران
ارسالها: 576
تشکر کرده : 1,628
تشکر شده 5,488 بار در 523 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
atefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond reputeatefe.godarzi has a reputation beyond repute
پیشفرض English short stories - داستانهای کوتاه با ترجمه فارسی

Mrs Harris lives in a small village. Her husband is dead, but she has one son. He is twenty-one,
and his name is Geoff. He worked in the shop in the village and lived with his mother, but then he got work in a town and went and lived there. Its name was Greensea. It was quite a long way from his mother's village, and she was not happy about this, but Geoff said, 'There isn't any good work for me in the country, Mother, and I can get a lot of money in Greensea and send you some every week.'

Mrs Harris was very angry last Sunday. She got in a train and went to her son's house in Grcensea. Then she said to him, 'Geoff, why do you never phone me?'

Geoff laughed. 'But, Mother,' he said, 'you haven't got a phone.'

'No,' she answered, 'I haven't, but you've got one!'

خانم هريس در روستاي كوچكي زندگي مي‌كند. شوهرش مرده است، اما يك پسر دارد. او (پسرش) بيست و يك ساله است و نامش جف است. او در يك فروشگاه در داخل روستا كار و با مادرش زندگي مي‌كرد، اما پس از آن در شهر كاري به دست آورد و رفت و در آنجا زندگي مي‌كرد. نام آن (شهر) گرين‌سي بود. آنجا كاملا از روستاي مادرش دور بود. و او (مادرش) از اين وضع خوشحال نبود، اما جف مي‌گفت: مادر، در روستا كار خوبي براي من وجود ندارد، و من مي‌توانم پول خوبي در گرين‌سي به دست بياورم و مقداري از آن را هر هفته براي شما بفرستم.

يكشنبه‌ي قبل خانم هريس خيلي عصباني بود. او سوار قطار شد و به سمت خانه‌ي پسرش در گرين‌سي رفت. سپس به او گفت: جف، چرا تو هرگز به من زنگ نمي‌زني؟

جف خنديد و گفت: اما مادر، شما كه تلفن نداريد.

او (مادرش) پاسخ داد: نه، من ندارم، اما تو كه داري!
__________________
دوست دارم...
atefe.godarzi آفلاین است   پاسخ با نقل قول
8 کاربر زیر از دوست گرامی atefe.godarzi عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
Amitida (2012-08-07), Betty (2012-09-21), Narges (2012-10-08), Sepnta (2012-08-07), setayesh66 (2012-08-08), sorour (2013-06-19), رها62 (2012-11-16), شبنم 71 (2012-10-08)
قدیمی 2012-10-08, 09:21 AM   #2
شبنم 71
کاربر فعال
 
آواتار شبنم 71
 
تاریخ عضویت: Jul 2012
موقعیت: مشهد
ارسالها: 550
تشکر کرده : 5,532
تشکر شده 2,452 بار در 520 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
شبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: English short stories - داستانهای کوتاه با ترجمه فارسی

ONCE upon a time a peacock and a tortoise became great friends. The peacock lived on a tree by the banks of the stream in which the tortoise had his home. Everyday, after he had a drink of water, the peacock will dance near the stream to the amusement of his tortoise friend.
One unfortunate day, a bird-catcher caught the peacock and was about to take him away to the market. The unhappy bird begged his captor to allow him to bid his friend, the tortoise good-bye.
The bird-catcher allowed him his request and took him to the tortoise. The tortoise was greatly disturbed to see his friend a captive.
The tortoise asked the bird-catcher to let the peacock go in return for an expensive present. The bird-catcher agreed. The tortoise then, dived into the water and in a few seconds came up with a handsome pearl, to the great astonishment of the bird-catcher. As this was beyond his exceptions, he let the peacock go immediately.
A short time after, the greedy man came back and told the tortoise that he had not paid enough for the release of his friend, and threatened to catch the peacock again unless an exact match of the pearl is given to him. The tortoise, who had already advised his friend, the peacock, to leave the place to a distant jungle upon being set free, was greatly enraged at the greed of this man.
“Well,” said the tortoise, “if you insist on having another pearl like it, give it to me and I will fish you out an exact match for it.” Due to his greed, the bird-catcher gave the pearl to the tortoise, who swam away with it saying, “I am no fool to take one and give two!” The tortoise then disappeared into the water, leaving the bird-catcher without a single pearl


روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید.
یک روز بدشانس، یک شکارچی پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که بهش اجازه بده از لاک پشت خداحافظی کنه.
شکارچی خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که میدید دوستش اسیر شده خیلی ناراحت شد.اون از شکارچی خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هدیه ای باارزش رها کنه. شکارچی قبول کرد.بعد، لاکپشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون اومد. شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود فوری اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی پرنده ، چیز کمی گرفته و تهدید کرد که دوباره طاووس رو اسیر میکنه مگه اینکه مروارید دیگه ای شبیه مروارید قبلی بگیره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن ، به جنگل دوردستی بره ،خیلی از دست مرد حریص، عصبانی شد.
لاک پشت گفت:بسیار خوب، اگه اصرار داری مروارید دیگه ای شبیه قبلی داشته باشی، مروارید رو به من بده تا عین اونو برات پیدا کنم. شکارچی به خاطر طمعش ،مروارید رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا بدم. بعد بدون اینکه حتی یه مروارید به شکارجی بده، در آب ناپدید شد.
__________________
مسافرترین ، آدم دنیا هم ؛
دست خطی میخواهد ، که برایش بنویسد : زود برگرد ..
طاقت ندارم
شبنم 71 آفلاین است   پاسخ با نقل قول
کاربر زیر از دوست گرامی [ARG:2 UNDEFINED] عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده است :
sorour (2013-06-19)
قدیمی 2012-11-16, 01:51 PM   #3
شبنم 71
کاربر فعال
 
آواتار شبنم 71
 
تاریخ عضویت: Jul 2012
موقعیت: مشهد
ارسالها: 550
تشکر کرده : 5,532
تشکر شده 2,452 بار در 520 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
شبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond reputeشبنم 71 has a reputation beyond repute
important پاسخ: English short stories - داستانهای کوتاه با ترجمه فارسی

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده:


For Sale: Baby Shoes, Never Worn.
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .

************************************************** ************************

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد!


The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
__________________
مسافرترین ، آدم دنیا هم ؛
دست خطی میخواهد ، که برایش بنویسد : زود برگرد ..
طاقت ندارم
شبنم 71 آفلاین است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر از دوست گرامی شبنم 71 عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
selena (2013-06-09), setayesh66 (2012-11-17), sorour (2013-06-19), رها62 (2012-11-16)
پاسخ

کلیدواژه
english, short, stories, فارسی, کوتاه, ترجمه, داستان, داستانهای


در حال حاضر کاربران زیر مشغول مشاهده این تاپیک می باشند: 1 (0 عضو و 1 میهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

Forum Jump


Free PageRank Checker

ساعت: 01:59 PM بوقت GMT +3.5


Powered by: vBulletin Version 3.8.6
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.

قدرت این انجمنها در استفاده از برنامه vBulletin می باشد.
حقوق نرم افزار استفاده شده در سایت برای Jelsoft Enterprises Ltd محفوظ است.
استفاده از محتوای سایت تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است. در صورت تخلف پیگرد قانونی دارد