تلویزیون آموزشی روزمنو
آموزش نوشیدنی های خنک و پر انرژی
روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی

برگشت   روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی > روانشناسی و مشاوره > دانستنی های روانشناسی

User Tag List

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی 2011-05-04, 03:56 PM   #11
نیوشا
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 660
تشکر کرده : 4,859
تشکر شده 6,220 بار در 687 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
نیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: تجربه های خوب یک مادر

من مامانمو میخوام
__________________
نیوشا آفلاین است   پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از دوست گرامی نیوشا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
sarmineh (2011-05-04), آستاره (2011-05-04)
قدیمی 2011-05-04, 04:01 PM   #12
نیوشا
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 660
تشکر کرده : 4,859
تشکر شده 6,220 بار در 687 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
نیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond reputeنیوشا has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: تجربه های خوب یک مادر

وقتی‌ بچه بودم مامانم سر کار میرفت،من خیلی‌ کوچولو بودم،خونه میموندم مامان بزرگم هم طبقه بالا بود بد از اینکه مامیم میرفت میومد پیشم...! حالا خیلی‌ از اون موقع‌ها میگذار ولی‌ هر زمان یادم میافته به مامانم میگم دوست نداشتم اون موقع تو نباشی‌،می‌خواستم همیشه پیشم بمونی.من اگر روزی بچه دار شم،تا زمانی‌ که عقلش نرسه حد آقل سر کار نمیرم.
__________________
نیوشا آفلاین است   پاسخ با نقل قول
7 کاربر زیر از دوست گرامی نیوشا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
afarin08 (2011-05-05), Afrodit (2011-05-05), Mahgol (2011-05-04), Samane (2011-05-04), Shokoofeh (2011-05-14), toktam (2011-05-04), آستاره (2011-05-04)
قدیمی 2011-05-04, 04:42 PM   #13
dorsaa
کاربر نیمه فعال
 
آواتار dorsaa
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
موقعیت: مشهد
ارسالها: 168
تشکر کرده : 458
تشکر شده 2,587 بار در 197 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
dorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond reputedorsaa has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: تجربه های خوب یک مادر

من که خودم هنوز مامان نشدم ولی 2 تا برادر زاده دارم.
برادر زاده ی اولیم تا 5 سالگی پرستار تمام وقت داشت. یعنی پرستارش توی خونه اونها زندگی میکرد. خانم برادرم میگفت: خیلی وقتا شبا وقتی واسه شیر بیدار میشد به جای اینکه مامان را صدا کنه پرستارشو صدا میکرده. حالا فکرشو بکنید وقتی موقع پیش دبستانی شد و اون پرستار هم از خونه داداشم رفت، چه اتفاقی افتاد. زن داداش طفلکم بیچاره شده بود. بچه شون نمیذاشت سر کار بره. میگفت تو توی اطاق مهد بشین. یا حتی موقع شنا میگفت بیا لب استخر بشین.

یه جورایی عادت کرده بود که همیشه یکی کنارش باشه و از تنها بودن(حتی در جمع) واهمه داشت.
خلاصه فیلمی داشتن باهاش. تا کمکم شرایط را پذیرفت ولی هنوز آثارش به جا مونده مثلا تا زمانی که بیداره، یه نفر باید پیشش بیدار بشینه !!!یه بار گذاشته بودنش پیش مامانم، مامانم هم خوابش گرفته بود. مامانمو بیدار کرده بود و گفته بود، مامانی جون با من حرف بزن یا به حرفام گوش کن.نخواب.


یه برادر زاده دیگه هم دارم که پسره و خیلی خیلی خیلی حساس.یعنی روانشناسش گفته که خیلی حساسه به محیط اطراف و فوق العاده درون گراست.
تا 3 سالگی که پرستار داشت و وقتی مامانش در مورد پرستارش ازش میپرسید، هیچ جوابی نمیداد. بعد از اون احساس کردن که روابط جمعیش با بچه ها ضعیفه و واسه همین گذاشتنش مهد کودک. ولی با چه شرایطی.از مهد شدیدا بدش میومد.یک بار یادمه حدود 1 ماه از مهدش گذشته بود و من بردمش مهد. از وسط خیابون با التماس و گریه دست منو کشی و گفت: عمه جون اونوری نریم. بیا بریم پارک. بریم خرید.
یه جوری التماس میکرد که بغض گلومو گرفت و با خودم گفتم: وای من اگه بچه داشته باشم و بچه ام اینجوری التماس کنه حتما وسط خیابون میزنم زیر گریه.با خودم برش میگردونم خونه.
بالاخره بردمش توی حیاط مهد و اومدن تحویلش گرفتن، من زودی اومدم بیرون. صدای گریه شو از پشت سرم میشنیدم. خیلی دلم گرفت.
dorsaa آفلاین است   پاسخ با نقل قول
13 کاربر زیر از دوست گرامی dorsaa عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
afarin08 (2011-05-05), Afrodit (2011-05-05), Beauty (2014-07-24), Belfi (2012-10-15), dila (2011-05-08), Mahgol (2011-05-05), Samane (2011-05-04), selin (2011-10-21), نیوشا (2011-05-04), یاسمین 20 (2014-05-18), zahra. (2014-11-14), آستاره (2011-05-04), افسانه (2011-05-14)
قدیمی 2011-05-04, 05:28 PM   #14
rose rose
کاربر جدید
 
آواتار rose rose
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 34
تشکر کرده : 3,818
تشکر شده 709 بار در 88 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
rose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond reputerose rose has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: تجربه های خوب یک مادر

بار اولی که رفتم دندونپزشکی ، برای کشیدن یه دندون شیری که فوق العاده لق بود و به مویی بند بود، خیلی خیلی گریه کردم و به جرئت خودم میگم که کولی بازی درآوردم.
دفعه دوم مامانم بهم گفت اون دفعه تو ضعیف بودی، زیاد دردت اومد. بعد سر راه برام یه موز خرید. (اون موقع موز میوه ی عالی ای بود برای خودش.) گفت اینو بخور، قوی بشی، دیگه دردت نمیاد.
و من مثل بچه آدم رفتم دندون بعدی رو کشیدم!
rose rose آفلاین است   پاسخ با نقل قول
13 کاربر زیر از دوست گرامی rose rose عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
afarin08 (2011-05-05), Afrodit (2011-05-05), Beauty (2014-07-24), beheshteh (2011-05-14), Belfi (2012-10-15), dila (2011-05-08), Mahgol (2011-05-05), Samane (2011-05-04), selin (2011-10-21), toktam (2011-05-04), نیوشا (2011-05-04), آستاره (2011-05-04), افسانه (2011-05-14)
قدیمی 2011-05-04, 05:49 PM   #15
toktam
 
آواتار toktam
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
موقعیت: مشهد
ارسالها: 0
تشکر کرده : 4,721
تشکر شده 4,657 بار در 596 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
toktam has much to be proud oftoktam has much to be proud oftoktam has much to be proud oftoktam has much to be proud oftoktam has much to be proud oftoktam has much to be proud oftoktam has much to be proud oftoktam has much to be proud oftoktam has much to be proud of

مدال های افتخار

پیشفرض پاسخ: تجربه های خوب یک مادر

نقل قول:
ارسالی توسط نیوشا مشاهده موضوع
وقتی‌ بچه بودم مامانم سر کار میرفت،من خیلی‌ کوچولو بودم،خونه میموندم مامان بزرگم هم طبقه بالا بود بد از اینکه مامیم میرفت میومد پیشم...! حالا خیلی‌ از اون موقع‌ها میگذار ولی‌ هر زمان یادم میافته به مامانم میگم دوست نداشتم اون موقع تو نباشی‌،می‌خواستم همیشه پیشم بمونی.من اگر روزی بچه دار شم،تا زمانی‌ که عقلش نرسه حد آقل سر کار نمیرم.

دانشجوی سالهای اول پزشکی که بودم یکی از دوستان می گفت من 20 سالمه اما هنوزم صبحها مامانم که از خونه بیرون میره بغض می کنم! اون دوستم هم مثل نیوشا جون همیشه می گفت من اگر روز بچه دار بشم تا بزرگ نشه سرکار نمیرم! اون دوستم هنوز هم بچه نداره و تردیدهای زیادی در این مورد داره
من مساله رو به روش دیگری حل کردم : همیشه سعی کردم به آرش به چشم یک آدم عاقل نگاه کنم و مسئله رو اول به زبون ساده اما کامل و بعد به زبون کودکانه براش توضیح بدم
سخت بود اما شدنی بود, بچه ها موجودات باهوشی هستند و خیلی بیش از اونکه ما فکر می کنیم می فهمند
آرش عاشق مطب منه ( به علت وجود کامپیوتر و من!!!!) و فاصله اش با من وقتی سرکار هستم یه در و 15 تا پله است اما این رو درک کرده که مطب منطقه ممنوعه است و نباید بیاد پایین
گاهی که به دلایلی من خودم این قانون رو زیر پا میذارم و فقط 5 دقیقه اجازه میدم بیاد پایین دیگه اون روز رو بیچاره ام می کنه و حاضر نیست بره بیرون
اما روزهای عادی صبح که چشماشو از خواب باز می کنه میگه مامان میخوای چکار کنی؟ میگم صبحانه بخورم. چرا شلوار سیاه پوشیدی میخوای بری مطب؟ بله عزیزم. باشه پس بگو خاله ( پرستارش) بیاد پیشم.
بعد هم خیلی راحت میره پی بازیش و دم رفتن میاد منو میبوسه قول میگیره " زود زود وقتی خانمها رو جیزی جیزی ( طب سوزنی!!!!) کردم برگردم! "
به نظر من مقاومت بچه ها برای سرکار رفتن مادرهاشون به برخورد مادر, کوتاه اومدن اولیه اش, نفهم فرض کردن بچه, عدم توضیح دادن و وقت گذاشتن برای او, پیدا نکردن کلید مناسب برای این قفل , و دو تربیته شدن بچه بستگی داره ( مادر میگه برو عمه و عمو و مادر بزرگ میگن بمیرم برای بچم!)

بازهم فراموش نکنید این موجودات کوچولو بسیار بسیار باهوشتر از آن هستند که ما فکر می کنیم حتی من معتقدم فکر ما را هم می خوانند
toktam آفلاین است   پاسخ با نقل قول
11 کاربر زیر از دوست گرامی toktam عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
*عاطفه* (2011-10-22), afarin08 (2011-05-05), Afrodit (2011-05-05), asayesh (2014-07-28), Beauty (2014-07-24), beheshteh (2011-05-14), Belfi (2012-10-15), dila (2011-05-08), sarmineh (2011-05-04), نیوشا (2011-05-04), آستاره (2011-05-04)
پاسخ

کلیدواژه
قصه, لباس, مادر, مذهبی, معروف, یک, کودک, کودکان, کتاب, گفتگو, افسرده, اسباب کشی, بارداری, بازی, تجربه, حمام, خوابم میاد, خوب, خدا, سه ساله, سرگرمی, شهید, شیرینی, شعر


در حال حاضر کاربران زیر مشغول مشاهده این تاپیک می باشند: 1 (0 عضو و 1 میهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

Forum Jump

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده انجمن پاسخها آخرین نوشته
مطالب مفید در رابطه با بارداری Soha بارداری - Pregnancy 39 2018-10-19 02:45 PM
عكـس العمــل كودك8 ماهه ناشنوا بعد از عمل و شنيدن صداي مادر Rose گزارش های تصویری 0 2011-06-14 01:02 PM
حضانت فرزند بعد از طلاق با كيست؟ Marjan مشاوره حقوقی - Law Consultant Services 0 2011-01-20 10:41 PM
نوزاد عاشق زل زدن به چشم مادر است *Negar* مادر و كودك - mommy and kid 0 2011-01-09 01:58 PM


Free PageRank Checker

ساعت: 05:45 PM بوقت GMT +3.5


Powered by: vBulletin Version 3.8.6
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.

قدرت این انجمنها در استفاده از برنامه vBulletin می باشد.
حقوق نرم افزار استفاده شده در سایت برای Jelsoft Enterprises Ltd محفوظ است.
استفاده از محتوای سایت تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است. در صورت تخلف پیگرد قانونی دارد