تلویزیون آموزشی روزمنو
آموزش نوشیدنی های خنک و پر انرژی
روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی

برگشت   روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی > عمومی - PUBLIC > خـبـــــــــر روز

User Tag List

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی 2013-12-04, 07:30 PM   #111
*ستاره*
کاربر فعال
 
آواتار *ستاره*
 
تاریخ عضویت: Feb 2012
ارسالها: 806
تشکر کرده : 3,522
تشکر شده 10,008 بار در 924 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute*ستاره* has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: اخبار اجتماعی

سخنان تند و اشك‌آلود داريوش مهرجوئي در خانه هنرمندان ايران، در مراسم مربوط به درگذشت خواهرش ژيلا مهرجوئي، طراح لباس سينما (و فيلم هامون) :



1- ژيلا را هواي آلوده كشت...

2- مردم همه دارند از این آلودگی می‌میرند ...این آلودگی هوا، همه را می‌کشد. همه دوستان من سرطان گرفته‌اند... عزت‌الله انتظامی در بیمارستان خوابیده. این رییس محیط زیست ما کجاست؟ چه کار می‌کند؟

3- اهواز بدترین شهر جهان شده است، همه شما کامیونی را تجربه کرده‌اید که از کنار شما رد شده و کلی دود خارج کرده است.

4- من خيلي غمگينم ...خواهر من هم زنده و شاداب بود اما ....

5- خانم محیط زیست چقدر حرف، حرف... حرف؟! ما یک تمدن 2500 ساله داشتیم و بزرگترین امپراتوری دنیا دست ما بود، چطور شده که اینگونه شدیم؟!

6- رییس محیط زیست این مملکت باید به من جواب بدهد نه اینکه فقط حرف بزند. شهردار بايد کاری بکند.. همه دارند، می‌میرند.

7- چرا آنقدر داغون و اوراق و احمق شدیم؟

8- يا از آلودگی هوا تلف می‌شویم، یا از سرطان، یا از ....

9- ما به روحانیت رای دادیم ولي جسمانیتمون داغون شد...

10- گوهر خیراندیش بازیگر سینما که در مراسم حاضر بود با صدای بلند خطاب به داریوش مهرجویی گفت : آقای مهرجویی دختر من آناهیتا هم در بیمارستان است و فقط 20 درصد ریه دارد، او هم دارد می‌میرد.
***

نتايج انتقادي :

حاصل ماندگار شدن مديران نالايق و ناكارآمد در اين سي سال، بدون آنكه حذف شوند و فقط از اين اداره به آن اداره، از اين وزارت‌خانه به آن وزارت‌خانه، از اين فرهنگسرا به آن فرهنگسرا، از اين پست به آن پست...نقل مكان مي‌كنند، عبارتند از :



1- آلودگي كشنده و مرگ‌بار هوا
2- پارازيت‌هاي جنايت‌بار سزطان‌زا
3- ترافيك كشندۀ وقت، زندگي، روحيه، اعصاب و نشاط
4- افزايش داروهاي تقلبي و كمبود داروهاي اصلي و غير تقلبي
5- فاجعه‌بار شدن وضعيت درمان
6- بي‌كيفيت شدن مواد غذائي
7- كپك‌زدگي و ازكارافتادگي تمام مراكز اداري و خدماتي دولتي، نيمه دولتي و خصوصي.
8- و پاسخگو نبودن هيچ فرد و هيچ مقامي در ايران.
__________________
__________________
دست هایت کجاست
که کنار بزند، دلتنگی هایم را؟
*ستاره* آفلاین است   پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر از دوست گرامی *ستاره* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
aram (2013-12-04), baran78 (2013-12-04), Maryam_chef (2013-12-05), marzi.kh (2013-12-05), مامان <باران> (2013-12-05), zahori (2013-12-04)
قدیمی 2013-12-05, 10:23 AM   #112
marzi.kh
کاربر فعال
 
آواتار marzi.kh
 
تاریخ عضویت: Oct 2013
موقعیت: بوشهر
ارسالها: 538
تشکر کرده : 24,890
تشکر شده 4,647 بار در 710 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
marzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond reputemarzi.kh has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: سقط جنين

نقل قول:
ارسالی توسط mina sa مشاهده موضوع
کی باهات این کار رو کرده؟
دختر بچه نگاهش رو به زمین دوخته بود و حرف نمی زد
اگه نگی کی باهات این کار رو کرده نمی تونم کمکت کنم
دخترک ساکت بود
فکر می کنی خودت تنهایی می تونی از پسش بر بیایی؟
باز هم حرفی نزد
من فقط می خوام کمکت کنم به هیچکس هم هیچی نمی گم ولی باید بهم اعتماد کنی، می فهمی؟
دخترک سرش رو بلند کرد، و با چشمهایی که مثل دو تیله براق بودن به شهرزاد زل زد. یکبار بهش اعتماد کرده بود و انگار می خواست مطمئن بشه که می شه بازم به این آدم اعتماد کرد. وقتی مطمئن شد گفت:
محسن...برادرم محسن
رنگش پرید. توی اون یکی دو سالی که مشاور مدارس پایین شهر تهران بود به دختر بچه هایی کمک کرده بود که انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی رو داشتن. ولی این یکی با همه فرق می کرد. توی اون دل کوچیکش یه راز بزرگ داشت. رازی که دیگه بیشتر از اون نمی تونست پنهونش کنه. رازی که داشت شکل می گرفت و دست و پا در می آورد.
دخترک بیچاره، یکی دو ماهی بود که سکوت کرده بود و با هیچ کس حرف نمی زد. نه درس جواب می داد و نه با همکلاسی هاش بازی می کرد. معلمهای دیگه، از شیوه های رایج، جواب نگرفته بودن و فقط شهرزاد بود که موفق شد از زیر زبون دخترک بکشه که دردش چیه. دخترک از برادرش حامله شده بود
نترس عزیزم من کمکت می کنم، قول می دم
فردای اون روز شهرزاد رفت خونه دخترک که با مادرش صحبت کنه.یک جایی دور و بر میدون شوش به اسم انبار گندم.
آدرس رو به سختی پیدا کرد. درزد ومنتظر شد تا یکی باز کنه.توی دلش خدا خدا می کرد که برادره در رو باز نکنه. که نکرد.خونه نبود.
زنی که در رو باز کرد در یک کلمه-هر چند که یک کلمه کمه- خسته بود. خسته از همه چیز حتی خسته از بازکردن در
سلام من شهرزادم معلم دخترتون
سلام
باید باهاتون صحبت کنم
چی شده با بچه ها دعوا کرده می خوایین بیرونش کنین
نه...نه...قضیه خیلی جدیه، جلوی درنمی شه گفت. اجازه هست که بیام داخل؟
زن با بی میلی راه رو باز کرد و شهرزاد از مقابلش گذشت و داخل شد.داخل جایی که داخل و بیرون نداشت.یه سوله فرش شده بود با دو تا پشتی یک طرف و چند تا تشک و پتوی روی هم چیده شده، کنج دیوار. یکاجاق گاز و یکی دو قابلمه وچند بشقاب هم همون کنار زن خسته حوصله تعارف نداشت، نه چای نه میوه و شیرینی، تا در روبست، گفت: چی کار کرده؟
شهرزاد نگاهش رو از در و دیوار سوله برداشت و به چهره پژمرده زن خیره شد. معلوم بود که سن چندانی نداره ولی تکیده و رنگ و رو رفته بود. چشمهاش با دخترش مو نمی زد، فقط مال این برعکس دخترش، دیگه مثل تیله برق نداشت.
شما چند تا بچه دارین خانم؟
به جز دخترم یه پسر هجده ساله هم دارم
اسمش محسنه نه؟
آره ...محسن ولی الان خونه نیست سر کاره
چی کار می کنه؟
نمی دونم صبح می ره شب می آد
درس نمی خونه؟
نه...چند ساله که مدرسه نمی ره دیگه
چی کار می کنه روزها؟
مگه تو معلم دخترم نیستی چرا سراغ پسرم رو می گیری
شهرزاد به چهره شکاک و در هم زن نگاه کرد و گفت
دخترتون حامله اس، از برادرش
زن حرفی نزد
می دونم سخته که باور کنین ولی بچه مال پسرتونه
زن کماکان ساکت موند
سکوت زن خسته، به نظر شهرزادطبیعی بود. به همین دلیل نفس حبس شده اش رو با صدا بیرون داد و به اطراف نگاه کرد، تا بهش وقت داده باشه که از اون شوک بزرگ بیرون بیاد.
دیوارهای ترک خورده و زرد شده از زردآب بارونی که احتمالا از سقف به پایین نشت می کرد... پارچه بلندی که از درگاهی توالت به جای در آویزون بود... کمد چوبی قدیمی درهمون باریکه راه ورودی... خبری از آشپزخونه و حمام نبود و به نظر نمی رسید که اون سوله اتاق دیگه ایی داشته باشه
شما با پسر و دخترتون همه توی همین اتاق می خوابین
زن به حرف اومد و گفت: آره همینجا می خوابیم باباشون هم هست
یعنی چهار تایی کنار هم می خوابین
جا که نداریم مجبوریم
بر خلاف تصور شهرزاد اثری از شوک در چهره و گفتار زن دیده نمی شد و ظاهرا نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده.به همین خاطر شهرزاد دوباره رفت سر اصل مطلب و با تاکید بیشتری گفت:
دخترتون حامله شده، می دونم که باور نمی کنین کار پسرتون باشه ولی من تقریبا مطمئن هستم و واقعیت اینه که...
زن حرف شهرزاد رو قطع کرد و گفت : خودم به پسرم گفتم که باهاش بخوابه! باباش هم باهاش می خوابه! اینجا توی این محل خیلی ها ایدز دارن نمی خوام شوهر و پسرم آلوده بشن. این دختر هم که هست. مال خودمونم هست، می دونیم که پاکه، چرا نکنن که بعدش برن با ناشناس ها بخوابن، مریض بشن
شهرزاد خیلی خودش رو کنترول کرد که بالا نیاره و غش نکنه. اون خونه واقعا جای غش کردن نبود.
دیگه با زن خسته حرف نزد و از اون سوله خارج شد چند روزی حالش خوب نبود و با کسی حرف نمی زد ولی بعد گشت و یکی رو پیدا کرد که سقط می کرد. دخترک رو برد پیشش و به خرج خودش بچه رو ازشر اون رازی که دیگه چندان هم رازنبود خلاص کرد.
دست آخر هم نشست و فکر کرد که واقعا چه کمکی می تونه به اون بچه بکنه و چون به هیچ نتیجه درستی نرسید وقتی که برای آخرین بار رفت بهش سر بزنه- به اتفاق یکی از دوستان پسرش، (به جز بار اول هیچوقت جرات نکردتنها بره توی اون سوله) دو تا بسته هدیه با خودش برد. توی اولی یک عروسک زیبا گذاشت و توی دومی دویست تاکاندوم. عروسک رو داد به دخترک که حالش بهتر شده بود و لبخند به لب داشت و کاندوم ها رو داد به مادره.
لااقل مراقبت کنین که بچه بیچاره به این روز نیفته
اون شب پدر خونواده- تکیده و چرک و چروک- کنار دیوار سوله به پشتی ها تکیه داده بود و سعی می کرد، نگاهش با نگاه شهرزاد تلاقی نکنه، ولی از محسن خبری نبود
این روایت بانهايت تاسف واقعي است!


Delete ReplyReply ForwardSpamMovePrint Actions NextPrevious
این متنو خوندم اعصابم داغوووووووووووووون شد!
marzi.kh آفلاین است   پاسخ با نقل قول
کاربر زیر از دوست گرامی [ARG:2 UNDEFINED] عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده است :
asallll (2013-12-05)
پاسخ

کلیدواژه
فانتزی, قهوه, قرآن, لباس, لبخند, مهریه, ماست, محلی, مذهبی, مزه, مسیحی, معروف, نقاشی, چین, نان, نرم افزار, وزارت بهداشت, کوه, کودک, کودکان, کتاب, گفتگو, آلزایمر, آموزش, آرایش, امین حیایی, ایمان, ایدز, ایران, اجتماعی, اخبار, بازی, برنج, تست, تغذیه, حمام, حضرت محمد (ص), خدا, داستان, درمان, ذکر, روان شناسی, روزانه, رژیم غذایی, رستوران, زیبایی, سلامت, سنتی, سال نو, سرماخوردگی, سرگرمی, شهادت, شیراز, صوتی, طلاق, طلاق توافقی, طلاق غیابی, عکاسی, عکس, عروس, عطر


در حال حاضر کاربران زیر مشغول مشاهده این تاپیک می باشند: 1 (0 عضو و 1 میهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

Forum Jump

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده انجمن پاسخها آخرین نوشته
اخبار گوناگون *ونوس* خـبـــــــــر روز 95 2013-10-08 05:43 PM
اخبار آشپزی B3hn@z_A8 خـبـــــــــر روز 6 2013-05-23 03:54 PM
اخبار پزشکی MaarMaar دانستنیهای پزشکی 66 2012-08-13 01:01 AM


Free PageRank Checker

ساعت: 06:26 PM بوقت GMT +3.5


Powered by: vBulletin Version 3.8.6
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.

قدرت این انجمنها در استفاده از برنامه vBulletin می باشد.
حقوق نرم افزار استفاده شده در سایت برای Jelsoft Enterprises Ltd محفوظ است.
استفاده از محتوای سایت تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است. در صورت تخلف پیگرد قانونی دارد